نوروز به هوش آمد. تمام وجودش درد داشت. دست چپش غرق خون بود و احساس کرد چند دنده اش شکسته است. جلوی خون ریزی را گرفت. آرام بلند شد و آخرین پرش به عقبِ گل را دید. شیوه ی مبارزه اش برایش آشنا بود. گل پارچه ای سفید به محل زخم بست و اژدها دوباره گمش کرد. گل کمان کشید. این بار کمی بالاتر از چشم را نشانه گرفت. زه را کشید و ...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر